قرنطینه نویسی

خرید بک لینک

... برداشت اول:

دنیا دنیای موازی! من دخترک ایتالیایی نویسندهای هستم که بعد جر و بحث دوساعته طاقت فرسا از دفتر این ناشر زبون نفهم زدم بیرون، قیافه ام الان دقیقا ترکیب لبو و کتری آب جوشه! زیرلب هرچی فحش بلدم نثار این مردتیکه میکنم که پایان بندی بینظیر داستان منو مسخره میخونه و ازم میخواد عوضش کنم.

"هوف آخه تو چی میفهمی از ادبیات احمق!"

همینجوری که دارم میرسم به ته دایره لغات فحشهام چشمم میخوره به قارچهای سفید و خوشگلی که جلوی مغازه عمو مَتِوو (Matteo) چیده شده؛ همه ناراحتیها رو میفرستم تهِ ته ذهنم و با خیال یه پاستای خوشمزه به سمت مغازه اش میرم.

برداشت دوم:

پشت کانتر آشپزخونه نقلی خونهام ایستادم و دارم قارچها رو خرد میکنم. سعی میکنم همهی حواسم رو جمع کنم و چشمهام رو فقط به سفیدی قارچ ها بدوزم تا مبادا ذهنم بره سمت شاخه گل رز قرمزی که فیلیپو (Filippo)، پسرک گل فروش سر کوچه، هربار که از جلوی مغازهاش رد میشم بهم هدیه میده.

الهه دوست ایرانیم که به عشق آرتیست شدن چندسالی هست اومده اینجا و از قضا شده همسایه طبقه بالایی من، بهم میگه که این پسرک چشمهاش داد میزنه عاشقت شده! من اما باور نمیکنم، شایدم نمیخوام باور کنم. رشته افکار مالیخولیاییم رو پاره میکنم میرم به شمعدونیهایی که الهه برام خریده آب بدم. یاد اونروز میفتم...

همون روزی که تو راه برگشت به خونه به سرم زد برم و برای شیرینی چاپ اولین کتابم خودم رو یه کنسرت شاد مهمون کنم اما هیچ بلیطی بجز بلیط یه خواننده ایرانی باقی نمونده بود.

برداشت سوم:

بلیط رو خریدم و با چاشنی غرغر و لعنت به شانس بدم رفتم روی صندلی سالن نشستم، اما همینکه چشمم بهش خورد...فقط یه جمله میتونم بگم: "

اون مثل یه ستاره میدرخشد و من، عاشقش شدم"

آره درست شنیدید عاشقش شدم! یه عشق احمقانه مثل دخترهای ۱۴ ساله، عشقی که سالی یکبار معشوقم روی سن میبینم و شبش با هزار طرفند به شام دعوتش میکنم. یه عشق فرسایشی یک طرفه به یه پسر غریبهی ایرانی!

راستش رو بگم خسته شدم انقدر نشستم و به مسیح التماس کردم که پسرک تورهای ایتالیاش رو بیشتر کنه و هرچه زودتر توی یکی از این تورها عاشق من بشه. خسته شدم انقدر چراغ خونهام رو با خیالات روشن نگه داشتم و تنور دلم رو گرم کردم.

اوه! به خودم میام و میبینم هوا تقریبا تاریک شده و قارچها هنوز از روی کانتر بهم نگاه میکنن. باید پاستام رو زودتر درست کنم دیگه وقت شامه. لعنت! باز خامه یادم رفت. حالا باید ۳۶ تا پله رو دوباره برم پایین و سه تا کوچه برم تا یه خامه بخرم و برگردم ...

شاید اینبار موقع رد شدن از جلوی مغازه فیلیپو بهش لبخند زدم.من نمیدونم زندگی چجوریه، نمیدونم دنیایی بعد از اینجا وجود داره یا نه، نمیدونم زندگی قبلی حقیقت داره یا نه اما اینجوری فکر میکنم که توی زندگی قبلیم یه دختر ایرانی بودم که عاشق ادبیات، شمعدونی و پاستاست. دختری که یه دوست واقعی توی زندگیش داره و دختری که دوست داره هیچ کجای جهان صورتی نباشه...

پاییزی ترین دختر...

ما را در سایت پاییزی ترین دختر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 9:58

صفحه بندی