چقدر حرف دارم بزنم...
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 7:22
یک:من همیشه معتقد بودم آدم نباید به نظر بقیه در مورد خودش خیلی اهمیت بده باید برای دل خودش زندگی کنه، من همیشه سعی کردم به شادترین صورت ممکن که در توانم هست زندگی کنم(حتی اگه اینطور به نظر نرسه)،من هیچ وقت از بلند خندیدن نترسیدم از تیکه شنیدن و تیکه انداختن از شیطنت های دخترونه از همه چیزهای هیجان ا...
مگه زندگیم جز تو عنوان دیگه ای هم داره؟
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 18:04
چهار سال پیش فکر نمی کردم شب های نوزده سالگیم هم با گریه برای تو بگذره..... توی لعنتی که فقط توی دفتر شعرم هستی...
دوستانه
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 18:04
امشب فقط می نویسم که چند سال بعد یادم باشه من در چنین روزی مردم xa0بعد از اینکه یه بار با زهرا مردم و زنده شدم حالا امشب نوبت جیگر گوشه ام شده،نوبت فاطمه ام شده من امشب با فاطمه مردم، تا خوب نشه تا سر پا نشه تا از ته دل نخنده دیگه زنده نمیشم لعنت به روزگار لعنتی xa0 بعدتر ها نوشتم: لعنت تر به این رو...
به بهانه دنج بودن ویونا
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 18:04
ما اجازه ی خیلی از کارها را به خودمان نمیدهیم! مثلا خیلی پیش آمده این اجازه را از خودمان گرفته باشیم که برای فلانی بنویسیم: "دوستت دارم" ، "دلم برایت تنگ شده" ، "کاش بودی" و ... هیچگاه انجام چنین کارها را از خودتان منع نکنید! بعدتر ها، شاید خیلی بعدتر ها، حسرت گفتن این جمله ها بد جور عذابتان میدهد.....