نام امسال را می گذارم شگفتی! - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:58
۹۸ ای که گذشت غمهای جمعی زیادی داشت،از بهارش که با سیل آغاز شد و پاییزش بوی مرگ میداد و زمستانش بیمار بود...۹۸ ای که گذشت غمهای فردی هم داشت اما بیشتر از آن برای شخص من شگفتی داشت!نام امسال را می گذ
دونه انار من کجاست؟ - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:58
انقدر حرف تو سرم هست که نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم و احتمالا در سطرهای بعد جز کلماتی پریشان چیزی نخواهم نوشت.رسالت آدمی چیه توی این دنیا؟شاید از دید خیلی ها که میخوان خورشید رو توی دستشون بگی
تو اوج هق هقم بودم به من لبخند میبخشی؟ - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:58
همیشه اونجایی که خواستی بگی دیگه از این بدتر نمیشه یه مکث کن، یه نفس عمیق بکش و بگو خدایا شکرت چون میدونم همیشه از اینم بدتر میشه....
قرنطینه نویسی - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:58
... برداشت اول:دنیا دنیای موازی! من دخترک ایتالیایی نویسندهای هستم که بعد جر و بحث دوساعته طاقت فرسا از دفتر این ناشر زبون نفهم زدم بیرون، قیافه ام الان دقیقا ترکیب لبو و کتری آب جوشه! زیرلب هرچی فح
نامهای به دخترم (۳) - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:10
نور دیدهی مادر!مهر اعجازیست بس عجیب... انگیزهای شگرف که ناممکن ها را ممکن میکند...مادر که شوی مهر مادریات چنان بر تو غلبه میکند که هرآنچه از خوبی در جهان است را در اعلیترین حد آن برای فرزندت میخو
خودشان خودمان را زدند... - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:10
هرکسی که اندکی انسانیتxa0برایش معنا داشته باشد یک سری حساسیتها دارد من اسم این حساسیتها را می گذارم نقطه مشترک و بر این باورم که نقطه مشترک همهی انسان ها در هرکجای کره خاکی امنیت و صلح و آرامش است.هم
نامهای به دخترم (۴) - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:10
تنها امید باقی ماندهی زندگی مادر!قول میدهم نگذارم چشمان نازنینت به روی این همه جنایت باز شود...امضا:مادرت
نامهای به دخترم (۱) - تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 9:41
عزیزکم لحظاتی در زندگی هستند که به لحظات بازگشت معروف اند!لحظاتی که بوی عطری، شعر آشنایی، چهارخانه پیراهنی، صندلی قدیمیای یا حتی کنارهم قرار گرفتن چند عدد ناقابل تو را به گذشته میبرند.و آن لحظه درست
نامهای به دخترم (۲) - تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 9:41
هیچ رابطهای ارزش فرسوده شدن تو را ندارد،هیییچ رابطهای!تو هیچگاه ملزم به ماندن در کنار کسانی که دوستشان نداری نیستی، حتی هیچگاه ملزم به ماندن در کنار کسانی که یک روز دوستشان داشتی هم نیستی.تو به احتر
یلدا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:44
نود روز مونده تا مقلب القلوبی دوباره...گویی لحظهی تحویل سال نو یک چوب جادویی به وسعت "اِن" میلیون نفری که آیین نوروز رو پاس میدارن در دستهای خدا تکان میخورد و به اذن الهی همه قلبها مقلبxa0 و همه حال
مثل کودکی در اسباب کشی! - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:59
xa0در آغوش کشیدمت مانند کودکی که در اسباب کشی ماشین کنترلی مورد علاقهاش را...در آغوش کشیدمت تا مبادا گردش دور گردون زخمت بزنددر آغوش کشیدمت تا لبریز شوی از آرامشی که دنیا گر زیر و رو شود تو همان خوب منیغافل از اینکه تو خیلی وقت است اینجا را ترک گفتهای و من هنوز به تصویر لبخندت عاشقم :):+ خزعبل نویسی...
باغ خیال - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
بچه شدم دخترکم، دلم هوای خیال های نوجوانی کرده...قلبم برای جرعهای از هیجان آن روزها لک زده! هیجان از سر شوق...دلم پر پرواز ۱۷ سالگی طلب میکند و مغزم فرمان به سکوت و سکون بزرگسالی میدهد...بچه شدهام با ویار عشق نوبرانه، و پیش چه کسی جز تو میتوانم اینقدر بی پرده راز مگوی خود را فاش کنم؟مادرت هوس چشیدن ...
از حال و هوای ترمِ نزدیک به فارغ التحصیلی! - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
امروز، یا بهتر بگم از دیشب، هزار بار متن نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاره کردم، نوشتم و سیو کردماز دیشب، یا بهتر بگم از ماهها قبل، به تک تک این حالتها، واژهها و حسها فکر کرده بودم که هربار هم به یه
بیست و دو! - تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 8:56
امیدوارم بحران سال پیشرو برات مهربونی و انسانیت درونی باشه...امیدوارم قلبت منفجر بشه از حجم مهربونی به آدمها و امیدوارم قطرات محبتت رو بهشون ببخشی حتی اگه خودشون هم متوجه نشن...
هجده! - تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 8:56
حال هیچکدامشان خوب نیست!درد عشق دارند و بی عشقی!قصه تکراری و تکرار بی پایان!عقل و قلب!و من برای منطق یکی و دل دیگری دلنگرانم!داستان همان یک سوراخ و چند نیش است!
دو! - تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 8:56
تموم شد،بامداد پسفردا ۹۷ ام میره و به خاطره ها سپرده میشه، بد و خوبش هم با خودش میبره، زخمهایی که زد و آرزوهایی که نداد رو هم...تنها چیزی که از عید هر سال یاد من میمونه بدو بدو و نرسیدن، دیدن و حسرت خوردن و گریههای شب عیدم خواهد بود.نه میخوام منفینگر باشم نه تلخنویس! برعکس، نهایت تلاشم هم میکنم برای...
و تمام :) - تاریخ: 1398/2/16 ساعت: 8:56
حدود یک ساعت و نیم مونده تا تحویل سال، همه بدو بدوها بالاخره تموم شده و کیفیت لحظهها به اون چیزی که میخواستم نزدیک تر شده.الان لحظات،لحظات سکوت و سکون و آرامشه... لحظات واکاوی... امید و آرزو... که آ
بیست و چهار! - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:54
این روزها هرکی رو میبینی حال و هوای اسفند گرفتهاش و بدو بدو میکنه برای رسیدن به ته مونده کارایی که قرار بوده امسال انجام بده،اما بعضی ها هم مثل من اعتقاد دارن که اسفند رو باید زندگی کرد و لذت برو از
سی و شش! - تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 15:48
حس میکنم توی وجودم یه بمب ساعتی فعال شده! بمبی که هر لحظه به انفجار نزدیک تر میشه، اما چاشنی این بمب باروت احساسات منه!xa0انواع حس های متناقض باهم دیگه هجوم آوردن به وجودم و هر کدوم یه تیکه اشو تسخیر کر
هفتاد و سه! - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 15:22
اون لحظه رو خوب یادمه،همه خانواده خوشحال بودن داشتن میرفتن که دخترشون رو بفرستن خونه بخت،خوشحال بودن و در کنارهم! من اما درست توی یک لحظه،که تا چشم کار میکرد رو به روت سبز بود و سبز و زیر پات خنکاي آب