این دقیقا نقطه ای که شک میکنی به زمین و زمان، به راه و هدف و مقصد و اصلا قبل تر اون به خود آرزوت!
یعنی واقعا آرزوی من همین بوده؟! پس چرا حالا که بهش رسیدم خسته ام؟ چرا هرروز دارم توی این راه فرسوده تر میشم بی اینکه حس کنم چیزی بهم اضافه شده؟
این لحظه است که برمیگردی به سال ها قبل، نقطه ای رو یادت میاد که بخاطر حرف مردم و خانواده،بخاطر این که یه خاندان منتظر دانشگاه رفتن و خانم مهندس شدن تو بودن رو دلت پا گذاشتی!
رفتی تو راهی که بشه دلخوشی خانواده که اونم فکر نکنم چندان توش موفق بوده باشی!
اصل علاقه و آروزی تو توی همون روز جا موند افروز،جلوي میز انتخاب رشته دبیرستان فرزانگان...
از بین بد و بدتر،بدی رو برای خودت انتخاب کردی که ته دلت اونم دوست داشتی.
تو توی وادي انتخاب بین عشق و دوست داشتن،دوست داشتن رو انتخاب کردی و همونجا باختی!
الان درست وقتی به نیمه راه رسیدی خسته ای، سردرگمی،آینده ای رو متصور نیستی برای خودت و وقتی بهت میگن تهش هیچی نیست دیگه حرفی نداری برای زدن!
چون خودت قبول داری نه توانایی ادامه داری تا آخرش برای دل بقیه و نه بیشتر از این سردرگمی.
به جایی رسیدم که میدونم این مقطع فقط باید بگذره چه بهتر که خوب بگذره،اما وقتی گذشت دوسال فقط دوسال وقت ميذاري برای نون آینده و بعدش قسم به شرافتم که به عشقم برمیگردم.
نميذارم آرزوم حسرت بشه.
قول شرف میدم به دخترم یاد بدم از من قوی تر باشه و نذاره روزی برسه که مثل مادرش دچار این سردرگمی بشه!
پاییزی ترین دختر...ما را در سایت پاییزی ترین دختر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119