تا اینکه امسال بعد سه بار بیان شدن دوباره اش،کم کم به این باور رسیدم که نه انگاری واقعی ه و انگاری منم باید واقعی تصمیم بگیرم!
ترسیدم،خیلی ترسیدم!
آخه هیچ جای این قصه شبیه رویا های من نیست،
مگه رویا رو از دنیای من بگیری دیگه چی برام باقی میمونه؟
میدونی،
اما با وجود این ترس،با وجود اینکه میدونم شرایط شاید هیچ حوزه جور نیست،با وجود اینکه میدونم هنوز مهم ترین خواسته من مهم ترین رويام رو مرز پر پر شدنه،
ولی دوست دارم صدای پات بلند تر بشه!
"بلندتر از همیشه"
تو اسمش رو بزار لج بازی با خودم، اسمش رو بزار قمار رو زندگی...
اما من میگم "فرصت"
فرصت دادن به دلم که حتی شده برای یک بار ببینه میتونه با عقلم هماهنگ بشه؟
تا اینجا کل زندگیم چرخید رو مدار دلم،
چی داشت برام جز نبودن و نشدن و دورشدن و حرف و حرف و حرف؟
حال خوبش هم موقتی بود!
اینبار شوق دارم حتی برای اینکه زندگی رو جور دیگه ای ببينم،سکانش رودست کس دیگه ای بدم تا ببینم می شه؟
یعنی ميفته اون اتفاق خوب؟
هرچند که هرشب صدای فریاد های از روی ترسٕ دلم رو تو نطفه خفه ميکنم...
پ.ن: دعا کنید برای حال خوب هم دیگه
برای تصمیم درست گرفتن من نیز